تبليغاتX
oursweetdreams

oursweetdreams

 

بستم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:18  توسط Gregor 

 

صبح ساعت 30/5 بيدار مي شدم و شب زود ترين حالت ساعت 12 مي خوابيدم . وقتي مي رفتم رو تخت  سه  سوت كه خيليه ،‌ تو يه سوته اول داشتم خواب دومم رو مي ديدم ! به بابا گفته بودم واسم شامپو بدن بخره ، چون شامپو بدن زود تر به كف مي رسه تا صابون ، و اين جوري تو هر حموم 10 ثانيه سيو مي شد .بند  كفشمو تو سرويس مي بستم و دكمه هاي مانتو مو تو راه پله ، تا با اين كار يك دقيقه بيشتر بخوابم ! اعتيادم رو به نت ترك كردم و تلويزيون خيلي كم مي ديدم ، مهموني ماهي يك بار ، كتاب غير درسي هرگز ! ولي خوب موسيقي گوش دادن رو نمي شد ترك كرد ! زنگ تفريحم اين بود كه برم پشت كامي و كنسرت 2006 ياني آهنگ Rainmaker   و Keys to imagination را ببينم . البته اكسيژن هاي  ژار هم بهم چشمك مي زند اما اونا الكتريكي بودند و سرور گفته بود قبله درس خوند اكتريكي گوش نكنيد ! واسه همين ژار و مي ذاشتم آخر شب ، قبل از خواب ! موقع خواب كه مي شد رو اولين سطح مسطحي كه مي شستم ،  وا مي رفتم و خوابم مي برد .  هر وقت هم  كه حوصله ي تداركات قبل از خواب را نداشتم ، بعد از اينكه رو ميز كتابمو مي بستم ، مي رفتم زير ميز مي خوابيدم ! كنار ميزم هم هميشه چندتا كتاب كت و كلفت خوش خان و شيمي انديشه سازان و 30 ساله هاي قلم چي بود  كه مي شد به عنوان بالش روشون حساب كرد . چند تا از اونا رو بر مي داشتم و مي ذاشتم زير سرم و ... . بعضي شب هام كه انرژي همين كارم نداشتم . سرم و مي ذاشتم رو ميز و ... . بابام عادت كرده بود ساعت 2 بيدار شه و بياد لامپ اتاق منو خاموش كنه !

اون سال زندگي سخت مي گذشت اما خوش مي گذشت . بعضي اقات به خودم مي گم اي كاش كارداني قبول مي شدم تا هر 2 سال يه بار كنكور مي دادم !

خيلي دوست دارم باز به اون زندگي برگردم !

 

                                    /\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\

 

! هر دفعه كه بارون مياد از خودم اين سوال را مي پرسم : من ديوونه ام  يا بقيه !‌

@‌ زير بارونم و يكي از همسايه ها جوش كاري داره؛ اين از برق! كوچه بالاي داره آهن خالي مي كنه ؛ اينم از رعد !همسايه هم لامپ سبز بالكنش را روشن كرده ؛ اينم معنويت ! بالا سرمو نگاه مي كنم ؛ نكنه يكي داره با شلنگ رو سرم آب مي ريزه !؟!

#‌ مد شده : اين در مورد عشق زر زدن !

$‌ صادق هدايت كم درد ترين راه رو انتخاب كرد ! اما فك كنم خود خواه بود ! اگه آپارتمانش مي تركيد ، بقيه آپارتمان ها هم از ملاقات با عزرائيل بي نصيب نمي شدند !

% خيلي بده كه آدم تا آخر عمرش عاشق نشه !

^ مطمئنم  چتر را يه عينكي ابداع كرده !

&‌ يه چيزي بگم با لبخند اينجا رو ترك كنيد : يه جورايي خوشم مياد از اول مهر امسال ! توجه : اين حرف را داريد از صفحه ي وبلاگ كسي مي خونيد كه از تمام اول مهر ها متنفر بود ، حتي اول مهر اول دبستان !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 22:58  توسط Gregor  | 

 

هر دفعه كه سمانه رو مي بينم خيلي واسش خوشحال مي شم . سمانه جزء معدود آدم هايي هست كه خوشبخت حسابشون مي كنم . سمانه تو سن كم به طرز احمقانه – عاشقانه اي عاشق شد و ازدواج كرد . البته خانومش هم همين طور . خانوم و بچه ي  سمانه رو نديدم اما خيلي دوست دارم كه ببينمشون . سمانه را تو ذهنم به دو صورت تصور مي كنم : سمانه اي كه داره  با يه روبات با بچه اش بازي مي كنه !‌ و دوم سمانه اي كه داره تو خيابان شريعتي  جلوي پاركي كه  خيلي دوسش دارم با خانومش باله مي رقصه !  هر دفعه نظرم در مورد سمانه و نوع خوشبختيش تغيير مي كنه ! اما هر تغيير باعث مي شه اونو بيشتر دوس داشته باشم .

اوايل يه آدم معمولي بود تو يه گروهي كه شخص ديگه اي گل (!) مجلس بود .  بعدا گروه دوستي سمانه نظرم رو جلب كرد ! آرزوم اين بود كه منم 10 سال ديگه با دوستام يه شركت راه بندازيم و انجا هم با هم رفيق باشيم هم همكار ! بشيم يه خانواده ! وقتي از زندگي خصوصيش مطلع شدم بيشتر ازش خوشم اومد . هم از خودش هم از خانومش هم از نوع نگاهشون به عشق !  يكي دوسال همين طوري گذشت تا فهميدم  گروه دوستيشون اون قدر كه فك مي كردم رويايي و خواستني نيست . فهميدم كه بيشتر دارند همديگر رو تحمل مي كنند تا واقعا هم رو دوست داشته باشند ! فهميدم محيط كار آدم را كثيف مي كنه ! فهميدم پول يه چيزي سواي رفاقته ! ولي باز هم از سمانه بيشتر خوشم اومد چون ديدم پول سمانه رو اسير نكرده !

تو زندگي من چند نفر هستند كه من رو به آينده و آدم ها اميد وار مي كنند . چند نفر هستند كه وقتي از كثافتي كه توش زندگي مكنيم به سطوح ميام به انها نگاه مي كنم. به اونها نگاه مي كنم تا تو كثافت غرق نشم ،  تا به زندگي  كثافت خورده  عادت نكنم . اون ها به من ياد آوري مي كنند كه تو كثافت هم ميشه انسان بود . تو كثافت هم مي شه عاشق شد و عاشق موند ، تو كثافت هم احساس هست ، تو كثافت هم هنوز چيز هاي اصيل ارزش دارند ...

اونا رو دوست دارم چون اميد رو دوس دارم و اونها تو كثافت به من اميد مي دند .

 

پيوست : كامنت هام بازه ! تو هم كامنتت را باز كن !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:0  توسط Gregor  | 

 

دیشب داشتم به تو فکر می کردم ! یه لحظه به خودم گفتم نکنه من چون دوس دارم تو گناه کار باشی  همه چیز هاتو بد برداشت کردم ! نکنه حالا که نمی تونی از خودت دفاع کنی  منم همه ی گناه ها رو به پای تو نوشتم !

ای کاش اونطوری دزدکی از زندگیم بیرون نمی رفتی ! ای کاش قبل از رفتنت چندتا سوال ازت می پرسیدم ! اون طوری خیلی چیزها حل می شد !

تو برام مظهر یه آدم دروغگو هستی .  تو ۹ سال از زندگی منو دزدیدی و بی خبر فرار کردی ! تو ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 23:10  توسط Gregor 

 

 خدا قول نداده آسمون هميشه آبي باشه و باغ ها پوشيده از گل قول نداده زندگي هميشه به كامت باشه خدا روزهاي بي غصه و شادي هاي بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده خدا ساحل بي طوفان ، آفتاب بي بارون و خنده هاي هميشگي رو قول نداده خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكني خدا جاده هاي آسون و هموار ، سفرهاي بي معطلي رو قول نداده قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...

 ولي خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده .

 

منبع : یه جایی غیر از ذهنه خودم !

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت 22:55  توسط Gregor