تبليغاتX
oursweetdreams
 

 برو بچ اينجا تاكتيو را مي شناسند . ديروز ما ( من و نازنين و تاكتيو ) با هم رفتيم بيرون ! تاكتيو تو تاکتیو.w  در مورد ديروز نوشته .

رفتيم موزه ي هنر هاي معاصر و من به اين نتيجه رسيدم كه نقاشي هاي سهراب هم مثل شعر هاش فقط تو يه موده ! و تو كافه ي اونجا به اين نتيجه رسيديم كه ميشه به جاي  نوشتن 3 تا اسكوپ بزرگ شكلات نوشت  كوپه شكلات و بعد هم براي با كلاسي بيشتر نوشت كوپ شكلات ! و فرانسوي ها هم با روسري مثل ايراني ها مي شوند !

وحالا پيتزا داوود ، خودم را براي كثيف تر از اين آماده كرده بودم . عاشق مزه ي كالباس نامرغوب شديدا سير داري شدم كه داوود به عنوان پيش غذا بهمون داد ! همون حس نوستاژي  و قضاياي مربوطه ! داوود خيلي با مرام بود ! يه خانومه داشت كم مي خورد كه بهش گفت " خانوم رژيم گرفتي ؟!‌" .وقتي غذامونو خورديم بدون اين كه حساب كنيم رفتيم بيرون وكسي نيومد يقه مون رو بچسبه !چند قدم كه دور شديم تازه يادم افتاد كه حساب نكرديم ! موقع حساب كردن ازم پرسيد سير شدي ؟‌ متوجه نشدم با منه !يهو انگار وضعيت قرمز شده ! همه آقايون اطراف كه اخلاق داوود دستشون بود ،سريع گفتند : خانوم با شماست ! وقتي سرم را بالا كردم تا جواب بدم ديدم دو عدد چشم و يا همان يك جفت چشم گرد شده و عصباني – مهربون به دهنم دوخته شده و منتظر جواب منه ! منم گفتم " عالي دستتون در نكنه ! " قيافه ي داوود مهربون شد و تاكتيو يه عكس مهربون از داوود گرفت !

در مورد دستكش زرد عذاب وجدان دارم ! پس در موردش نمي نويسم !

پيوست : در واقعع ما با دو دسته زن عشوه گر سرو كار داريم . زنان عشوه گري كه به مفهوم دقيق كلمه عشوه گرند ، و زنان عشوه گري كه به مفهوم دقيق كلمه عشوه گرنيستند .   عشوه گر الان داره تو انگليس مهندسي شيمي مي خونه و من ديروز با كمر اغواگر بودم و اين دوي لعنتي چقدر زود آمد !

 

+ نوشته شده در  جمعه 27 آذر1388ساعت 13:57  توسط fz | 

 

Public void fz()

{

            For ( int i=0 ; i  less than n ; i++ )

            {

                        Search(lifeTime[i]) ;

                        If( lifeTime[i].love==true) break;

                        Else  console.writeline(“I’m very tired ,I’ve lost some thing, some thing

                                     Like god , myself , love , vision and … “);

               }

}

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 15:35  توسط fz | 
 

 بعضي ها كسايي را  دوست دارند ولي اون كسا به اون بعضي ها بي توجه اند و كساي ديگه اي را دوست دارند . اون كساي ديگه هم توجهي به اون كسا ندارند و حتي شايد بعضي هاشون بعضي از اون بعضي ها را دوست داشته باشند و ... در نهايت همه ي كسا بي كس مي شند !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 15:7  توسط fz | 
 

آذر.سرمای آذر . عاشق پارادوکس این عبارتم .

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 13:41  توسط fz | 
 

 آمدم . اما تو نیامدی !

 فكر نمي كني كه ديگه وقتش شده !  گفتي كه اومدنم بستگي به خودت داره ! من آماده ام ؛ اگه تو بخواي ! فقط کافیه که تو بخوای !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 آبان1388ساعت 18:9  توسط fz | 
 

بستم.

+ نوشته شده در  شنبه 11 مهر1388ساعت 0:18  توسط fz | 
 

صبح ساعت 30/5 بيدار مي شدم و شب زود ترين حالت ساعت 12 مي خوابيدم . وقتي مي رفتم رو تخت  سه  سوت كه خيليه ،‌ تو يه سوته اول داشتم خواب دومم رو مي ديدم ! به بابا گفته بودم واسم شامپو بدن بخره ، چون شامپو بدن زود تر به كف مي رسه تا صابون ، و اين جوري تو هر حموم 10 ثانيه سيو مي شد .بند  كفشمو تو سرويس مي بستم و دكمه هاي مانتو مو تو راه پله ، تا با اين كار يك دقيقه بيشتر بخوابم ! اعتيادم رو به نت ترك كردم و تلويزيون خيلي كم مي ديدم ، مهموني ماهي يك بار ، كتاب غير درسي هرگز ! ولي خوب موسيقي گوش دادن رو نمي شد ترك كرد ! زنگ تفريحم اين بود كه برم پشت كامي و كنسرت 2006 ياني آهنگ Rainmaker   و Keys to imagination را ببينم . البته اكسيژن هاي  ژار هم بهم چشمك مي زند اما اونا الكتريكي بودند و سرور گفته بود قبله درس خوند اكتريكي گوش نكنيد ! واسه همين ژار و مي ذاشتم آخر شب ، قبل از خواب ! موقع خواب كه مي شد رو اولين سطح مسطحي كه مي شستم ،  وا مي رفتم و خوابم مي برد .  هر وقت هم  كه حوصله ي تداركات قبل از خواب را نداشتم ، بعد از اينكه رو ميز كتابمو مي بستم ، مي رفتم زير ميز مي خوابيدم ! كنار ميزم هم هميشه چندتا كتاب كت و كلفت خوش خان و شيمي انديشه سازان و 30 ساله هاي قلم چي بود  كه مي شد به عنوان بالش روشون حساب كرد . چند تا از اونا رو بر مي داشتم و مي ذاشتم زير سرم و ... . بعضي شب هام كه انرژي همين كارم نداشتم . سرم و مي ذاشتم رو ميز و ... . بابام عادت كرده بود ساعت 2 بيدار شه و بياد لامپ اتاق منو خاموش كنه !

اون سال زندگي سخت مي گذشت اما خوش مي گذشت . بعضي اقات به خودم مي گم اي كاش كارداني قبول مي شدم تا هر 2 سال يه بار كنكور مي دادم !

خيلي دوست دارم باز به اون زندگي برگردم !

 

                                    /\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\

 

! هر دفعه كه بارون مياد از خودم اين سوال را مي پرسم : من ديوونه ام  يا بقيه !‌

@‌ زير بارونم و يكي از همسايه ها جوش كاري داره؛ اين از برق! كوچه بالاي داره آهن خالي مي كنه ؛ اينم از رعد !همسايه هم لامپ سبز بالكنش را روشن كرده ؛ اينم معنويت ! بالا سرمو نگاه مي كنم ؛ نكنه يكي داره با شلنگ رو سرم آب مي ريزه !؟!

#‌ مد شده : اين در مورد عشق زر زدن !

$‌ صادق هدايت كم درد ترين راه رو انتخاب كرد ! اما فك كنم خود خواه بود ! اگه آپارتمانش مي تركيد ، بقيه آپارتمان ها هم از ملاقات با عزرائيل بي نصيب نمي شدند !

% خيلي بده كه آدم تا آخر عمرش عاشق نشه !

^ مطمئنم  چتر را يه عينكي ابداع كرده !

&‌ يه چيزي بگم با لبخند اينجا رو ترك كنيد : يه جورايي خوشم مياد از اول مهر امسال ! توجه : اين حرف را داريد از صفحه ي وبلاگ كسي مي خونيد كه از تمام اول مهر ها متنفر بود ، حتي اول مهر اول دبستان !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 22:58  توسط fz | 
 

هر دفعه كه سمانه رو مي بينم خيلي واسش خوشحال مي شم . سمانه جزء معدود آدم هايي هست كه خوشبخت حسابشون مي كنم . سمانه تو سن كم به طرز احمقانه – عاشقانه اي عاشق شد و ازدواج كرد . البته خانومش هم همين طور . خانوم و بچه ي  سمانه رو نديدم اما خيلي دوست دارم كه ببينمشون . سمانه را تو ذهنم به دو صورت تصور مي كنم : سمانه اي كه داره  با يه روبات با بچه اش بازي مي كنه !‌ و دوم سمانه اي كه داره تو خيابان شريعتي  جلوي پاركي كه  خيلي دوسش دارم با خانومش باله مي رقصه !  هر دفعه نظرم در مورد سمانه و نوع خوشبختيش تغيير مي كنه ! اما هر تغيير باعث مي شه اونو بيشتر دوس داشته باشم .

اوايل يه آدم معمولي بود تو يه گروهي كه شخص ديگه اي گل (!) مجلس بود .  بعدا گروه دوستي سمانه نظرم رو جلب كرد ! آرزوم اين بود كه منم 10 سال ديگه با دوستام يه شركت راه بندازيم و انجا هم با هم رفيق باشيم هم همكار ! بشيم يه خانواده ! وقتي از زندگي خصوصيش مطلع شدم بيشتر ازش خوشم اومد . هم از خودش هم از خانومش هم از نوع نگاهشون به عشق !  يكي دوسال همين طوري گذشت تا فهميدم  گروه دوستيشون اون قدر كه فك مي كردم رويايي و خواستني نيست . فهميدم كه بيشتر دارند همديگر رو تحمل مي كنند تا واقعا هم رو دوست داشته باشند ! فهميدم محيط كار آدم را كثيف مي كنه ! فهميدم پول يه چيزي سواي رفاقته ! ولي باز هم از سمانه بيشتر خوشم اومد چون ديدم پول سمانه رو اسير نكرده !

تو زندگي من چند نفر هستند كه من رو به آينده و آدم ها اميد وار مي كنند . چند نفر هستند كه وقتي از كثافتي كه توش زندگي مكنيم به سطوح ميام به انها نگاه مي كنم. به اونها نگاه مي كنم تا تو كثافت غرق نشم ،  تا به زندگي  كثافت خورده  عادت نكنم . اون ها به من ياد آوري مي كنند كه تو كثافت هم ميشه انسان بود . تو كثافت هم مي شه عاشق شد و عاشق موند ، تو كثافت هم احساس هست ، تو كثافت هم هنوز چيز هاي اصيل ارزش دارند ...

اونا رو دوست دارم چون اميد رو دوس دارم و اونها تو كثافت به من اميد مي دند .

 

پيوست : كامنت هام بازه ! تو هم كامنتت را باز كن !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 13:0  توسط fz | 
 

دیشب داشتم به تو فکر می کردم ! یه لحظه به خودم گفتم نکنه من چون دوس دارم تو گناه کار باشی  همه چیز هاتو بد برداشت کردم ! نکنه حالا که نمی تونی از خودت دفاع کنی  منم همه ی گناه ها رو به پای تو نوشتم !

ای کاش اونطوری دزدکی از زندگیم بیرون نمی رفتی ! ای کاش قبل از رفتنت چندتا سوال ازت می پرسیدم ! اون طوری خیلی چیزها حل می شد !

تو برام مظهر یه آدم دروغگو هستی .  تو ۹ سال از زندگی منو دزدیدی و بی خبر فرار کردی ! تو ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 مرداد1388ساعت 23:10  توسط fz | 
 

 خدا قول نداده آسمون هميشه آبي باشه و باغ ها پوشيده از گل قول نداده زندگي هميشه به كامت باشه خدا روزهاي بي غصه و شادي هاي بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده خدا ساحل بي طوفان ، آفتاب بي بارون و خنده هاي هميشگي رو قول نداده خدا قول نداده که تو رنج و وسوسه و اندوه رو تجربه نكني خدا جاده هاي آسون و هموار ، سفرهاي بي معطلي رو قول نداده قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن ...

 ولي خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده .

 

منبع : یه جایی غیر از ذهنه خودم !

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 مرداد1388ساعت 22:55  توسط fz |